تبليغاتX
بهترین حرفها

بهترین حرفها

بهترین حرفها


زندگی پیری و جوانی نیست

عمر مفید و غیر مفید است.




+در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت23:3توسط م و ب | |

 

آن روز که همه دنبال چشمان زیبا هستند
تو دنبال نگاه زیبا باش

 

 


 

+در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت11:45توسط م و ب | |

 

مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند
و از آن غولی میسازند به نام تقدیر

 

 


+در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت13:8توسط م و ب | |

 

گویند آن سوی ناکامی ها همیشه خدایی هست
که داشتنش جبران همه ناکامی هاست

 

 

+در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت17:52توسط م و ب | |

 

یک نفر دنبال خدا می گشت،شنیده بود که خدا آن بالاست و عمری دیده بود که دستها رو به آسمان قد می کشد.پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت، ابرها را کنار می زد،چادر شب آسمان را  می تکاند ،ماه را بو می کرد و ستاره ها را زیر ورو

او می گفت: خدا حتما یک جایی همین جا هاست.  و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش؛ که کسی بر آن تکیه زده باشد. او همه ی آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی. نه رد پایی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها. از آسمان دست کشید، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم


آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد.زمین پهناور بود و عمیق.پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند
زمین را کند،ذره ذره و لایه لایه و هر روز فروتر رفت و فروتر
خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود
نه پایین و نه بالا، نه زمین و نه آسمان. خدا را پیدا نکرد. اما هنوز کوه ها مانده بود.


دریاها و دشت ها هم. پس گشت وگشت و گشت. پشت کوه ها و قعر دریا را، وجب به وجب دشت را. زیر
 تک تک همه ی ریگها را. لای همه  ی قلوه سنگ ها و قطره قطره آبها را. اما خبری نبود
از خدا خبری نبود


نا امید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو
آن وقت نسیمی وزیدن گرفت. شاید نسیم فرشته بود که می گفت خسته نباش که خستگی مرگ است. هنوز مانده است، وسیع ترین و زیباترین و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است
. سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست


نسیم دور او را گشت و گفت: "اینجا مانده است، اینجا که نامش تویی" و تازه او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید. نسیم دریچه ی کوچکی را گشود،راه ورود تنها همین بود
و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد


خدا آن جا بود
بر عرش تکیه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود، همین جاست
سال ها بعد ، وقتی که او به چشم های خود برگشت، خدا همه جا بود؛ هم در آسمان هم در زمین. هم زیر ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه، هم لای ستاره ها و هم روی ماه


 

+در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت16:34توسط م و ب | |

 

حرفهايي هست براي گفتن كه اگر گوشي نبود، نميگوييم
 و حرفهايي هست براي نگفتن
حرفهايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورند
و سرمايه ماورايي هركس به اندازه ي حرفهاييست كه براي نگفتن دارد
حرفهايي كه پاره هاي بودن آدمي اند
و بيان نمي شوند
مگر اينكه مخاطب خويش را بيابند

 

 

+در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت17:26توسط م و ب | |

 

و تو كيستي؟
تو كه بايد آدميان سينه هاي خويش را در مقابلت بشكافند
و پرده حيا، آزرم و عزت نفس خود را پاره كنند
تا تو آنها را به عطاي خود سزاوار بيني و به جود و كرم خود لايق؟
پس نخست بنگر تا ببيني آيا ارزش و لياقت آن را داري كه وسيله اي براي بخشش باشي؟
آيا شايسته اي تا بخشايشگر باشي؟
زيرا فقط حقيقت زندگيست كه مي تواند در حق زندگي عطا كند
و تو كه اينهمه به عطاي خود ميبالي

فراموش كرده اي
تنها گواه انتقال عطا از موجودي به موجود ديگر بوده اي

 

 

+در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت19:51توسط م و ب | |

 

سارا هشت ساله بود كه از صحبت پدر و مادرش فهميد برادر كوچكش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند.

پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادرش را بدهد.

سارا شنيد كه پدر آهسته به مادر گفت كه فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد، سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلك كوچكش را درآورد.

قلك را شكست، سكه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد.فقط 5 دلار...!

بعد آهسته از در عقبي خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت.

جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا داروساز به او توجه كند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود.

بالاخره حوصله سارا سر رفت و سكه را محكم روي شيشه ريخت

دارو ساز جا خورد و گفت: چه مي خواهي؟

دخترك جواب داد : برادرم سخت مريض است و مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟

داروساز با تعجب پرسيد: چي بخري عزيزم؟!!!!!

دخترك توضيح داد كه چيزي در سر برادر كوچكش رفته و پدرش مي گويد فقط معجزه مي تواند او را نجات دهد و من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟

داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.

دخترك با چشماني اشكبار گفت: شما رو به خدا برادرم خيلي مريض است و پدرم پول ندارد و اين همه پول من است. من از كجا مي توانم معجزه بخرم؟

مردي كه گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترك پرسيد: چقدر پول داري؟

دخترك پولها را كف دستش ريخت و به مرد نشان داد.

مرد لبخندي زد و گفت: آه چه جالب، فكر مي كنم اين پول براي خريد معجزه كافي باشه. به آرامي دست او را گرفت و گفت: من ميخوام برادر و والدينت رو ببينم و فكر كنم معجزه برادرت پيش من باشه.

آن مرد دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيكاگو بود.

فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرك با موفقيت انجام شد و پسرك از مرگ نجات يافت.

پس از جراحي پدر نزد دكتر رفت و گفت: از شما متشكريم، نجات پسرم يك معجزه واقعي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد بپردازم؟

دكتر لبخندي زد و گفت: فقط 5 دلار....

 

 

+در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت15:3توسط م و ب | |

 

اگر می خواهی ارزشت را نزد خدا بدانی، ببین ارزش خدا نزد تو در وقت گناه چقدر است.

 

 

+در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت23:9توسط م و ب | |

 

در نهان ، به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند ، و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم.


شاید این است دلیل تنهایی ما ..

 

 

+در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت0:55توسط م و ب | |

 

اساسا خوشبختي فرزند نامشروع حماقت است
همه كساني كه در جست و جوي خوشبخت بودن هستند، بيخود تلاشي در بيرون از خويش نكنند
اگر بتوانند نفهمند مي توانند خوشبخت باشند.

 


 

+در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت14:0توسط م و ب | |

 

وجدان، صداي خداوند است.

 

+در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت2:25توسط م و ب | |

 

تصمیم خداوند، از درك ما خارج است

اما هميشه به سود ماست.

 

 

+در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت23:35توسط م و ب | |

 

در بین تمامی مردم، تنها عقل است كه به عدالت تقسيم شده

زيرا همه فكر مي كنند كه به اندازه كافي عاقلند

 

 

+در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت12:41توسط م و ب | |

 

علف هرزه چیست؟

گیاهی است که هنوز فوایدش کشف نشده

 

+در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت12:4توسط م و ب | |

 

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند

پرهایش سفید می ماند،اما قلبش سیاه می شود

 

 

 

 

+در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت0:35توسط م و ب | |

 

چه کسی می داند که تو درپیله ی خود تنهایی


چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی


پیله ات را بگشای

 تو به اندازه پروانه شدن زیبایی

 

+در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت11:32توسط م و ب | |

 

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد.

پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»

پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام»

با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»

پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز "

 

+در شنبه دهم اسفند 1387ساعت9:43توسط م و ب | |

 

 

میخواهم ولی نمی توانم، افسوس که می توانستم ولی نمی خواستم

 

 

+در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت1:14توسط م و ب | |

 

برایت دعا میکنم که ای کاش خدا از تو بگیرد.

هر آنچه خدا را از تو میگیرد.

 

+در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت20:39توسط م و ب | |