بهترین حرفها


http://s5.picofile.com/file/8122342334/gifts_nature_7.jpg

قرارمان فصل انگورها...

وقتی رسیدند بیا

تو جام بیاور...

من جان!

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 3:8 توسط م .ع| |

عشق سرخ است!
سرخ سرخ...
به رنگ خون...
با همان صلابت...
که از عقیق زخم سینه...
به بیرون می‌تراود،

و شقایق و لاله...
بر گستره زمین می‌پروراند.


عشق آبی نیست!
اگر اندوهی دارد،
میرا و فانی...
و شادی‌هایش اما، جاودانی است...


هرگز نمی‌میرد،
جان می‌بخشد،
و گاهی نیز،
جان می‌ستاند.
ولی همیشه زنده است....
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 22:35 توسط م .ع| |



دست‌هایت، روسری را از وسط تا می‌کند
این مثلث در مربع، سخت غوغا می‌کند

مثل یک منشور در برخورد با نور سفید
روسری، رویِ سرِ تو رنگ پیدا می‌کند


http://s5.picofile.com/file/8118782076/00000.jpg


سبز، قرمز، سرمه‌ای؛ فرقی ندارد رنگ‌ها
صورت تو، روسری‌ها را چه زیبا می‌کند!

می‌شود هر تار مو، یک «شب»، ولی یک روسری
این همه شب را چه طوری در دلش جا می‌کند؟

باد می‌ریزد به دورت، حسرتِ تلخ مرا
باد روزی روسری را از سرت وا می‌کند

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 13:45 توسط م .ع| |


به رویاهات فکر کن...

برای هدفت حرکت کن....

http://s5.picofile.com/file/8116244284/1977481_605216332893871_2024343875_n.jpg

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 21:27 توسط م .ع| |

و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که
غرق ابهامند

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1392ساعت 21:17 توسط بهترین دوست من| |

خدا در دستیست که به یاری می گیری،
در قلبیست که شاد میکنی ...
در لبخندیست که به لب می نشانی ...
خدا در عطر خوش نانیست ، که به دیگری می دهی
در جشن و سروریست که برای دیگران بپا می کنی
و آنجاست که عهد میبندی و عمل می کنی ... !

نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1392ساعت 20:48 توسط بهترین دوست من| |

" جان بلانکارد " از روي نيمکت برخاست لباس ارتشي اش را مرتب کرد و به تماشاي انبوه مردم که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد .

او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ . از سيزده ماه پيش دلبستگي‌اش به او آغاز شده بود.

از يک کتابخانه مرکزي در فلوريدا, با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود,اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشتهايي با مداد, که در حاشيه صفحات آن به چشم مي‌خورد . دست خطي لطيف که بازتابي از ذهني هوشيار و درون بين و باطني ژرف داشت در صفحه اول " جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد:"دوشيزه هاليس مي نل" .

با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند." جان " براي او نامه اي نوشت و ضمن معرفي خود از او درخواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد جان سوار کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود .

در طول يکسال و يک ماه پس از آن , آن دو به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند . هر نامه همچون دانه اي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد .

" جان " درخواست عکس کرد ولي با مخالفت " ميس هاليس " روبه رو شد . به نظر هاليس اگر " جان " قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد . ولي سرانجام روز بازگشت " جان " فرارسيد آن ها قرار نخستين ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد الظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود : تو مرا خواهي شناخت از روي گل سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت .

 بنابراين راس ساعت 7 " جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود .


ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنويد :" زن جواني داشت به سمت من مي‌آمد, بلند قامت و خوش اندام, موهاي طلايي‌اش در حلقه‌هاي زيبا کنار گوش‌هاي ظريفش جمع شده بود , چشمان آبي رنگش به رنگ آبي گل ها بود , و در لباس سبز روشنش به بهاري مي مانست که جان گرفته باشد . من بي اراده به سمت او قدم برداشتم , کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد . اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پرشوري از هم گشوده شد , اما به آهستگي گفت " ممکن است اجازه دهيد عبور کنم ؟ " بي‌اختيار يک قدم ديگر به او نزديک شدم ودر اين حال ميس هاليس را ديدم . تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود زني حدودا 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود .

 اندکي چاق بود و مچ پايش نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند.دختر سبز پوش از من دور مي شد , من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرارگرفته ام . از طرفي شوق وتمنايي عجيب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا ميخواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معناي واقعي کلمه مسحور کرده بود , به ماندن دعوتم مي کرد .

او آن جا ايستاده بود با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام و موقر به نظر مي رسيد وچشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد . ديگر به خود ترديد راه ندادم . کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد , از همان لحظه فهميدم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي به دست آورده بودم که ارزشش حتي از عشق بيشتر بود , دوستي گرانبهايي که مي توانستم هميشه به آن افتخار کنم .

 به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين .وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من " جان بلانکارد" هستم و شما هم بايد دوشيزه مي نل باشيد . از ملاقات شما بسيار خوشحالم . ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟

 چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمي‌شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست .

او گفت که اين فقط يک امتحان است ! تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست ! طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.


نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1392ساعت 19:54 توسط بهترین دوست من| |

کسی چه میداند شاید زمین،جهنم سیاره ای دیگر باشد..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392ساعت 10:2 توسط بهترین دوست من| |

در سال 1989 زمین لرزه هشت و دو ریشتر بیشتر مناطق آمریکا را با خاک یکسان کرد و در کمتر از چند دقیقه بیش از سی هزار کشته بر جای گذاشت.
 در این میان پدری دیوانه وار به سوی مدرسه پسرش می دوید اما با دیدن ساختمان ویران شده مدرسه شوکه شد. با دیدن این منظره دلخراش یاد قولی که به پسرش داده بود افتاد: پسرم هر اتفاقی برایت بیفتد من همیشه پیش تو خواهم بود و اشک از چشمانش سرازیر شد.

با وجود توده آوار و انبوه ویرانی ها کمک به افراد زیر آوار نا ممکن به نظر میرسید اما او هر لحظه تعهد خود به پسرش را به خاطر می آورد. او دقیقا روی مسیری که هر صبح به همراه پسرش به سوی کلاس او می پیمودند تمرکز کرد و با به خاطر آوردن محل کلاس به آنجا شتافته و با عجله شروع به کندن کرد.

دیگر والدین در حال ناله و زاری بودند و او را ملامت می کردند که کار بی فایده ای انجام میدهد.ماموران آتش نشانی و پلیس نیز سعی کردند او را منصرف کنند اما پاسخ او تنها یک جمله بود:آیا قصد کمک به مرا دارید یا باید تنها تلاش کنم؟

هشت ساعت به کندن ادامه داد. دوازده ساعت...بیست و چهار ساعت...سی و شش ساعت و بالاخره در سی و هشتمین ساعت سنگ بزرگی را عقب کشیده و صدای پسرش را شنید فریاد زد پسرم!

جواب شنید : پدر من اینجا هستم. پدر من به بچه ها گفتم نگران نباشید پدرم حتما ما را نجات خواهد داد. پدر شما به قولتان عمل کردید. پدر پرسید وضع آنجا چطور است؟ ما 14 نفر هستیم ما زخمی گرسنه و تشنه ایم. وقتی ساختمان فرو ریخت یک قطعه مثلثی شکل ایجاد شد که باعث نجات ما شد. پسرم بیا بیرون. نه پدر اجازه بدهید اول بقیه بیرون بیایند من مطمئن هستم شما مرا بیرون می آورید و هر اتفاقی بیفتد به خاطر من آنجا خواهید ماند.

نوشته شده در جمعه بیستم دی 1392ساعت 17:14 توسط بهترین دوست من| |

پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند.
آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد.

 مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد. پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد.



 مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت. وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.
فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟
شوهر فقط گفت: “عزیزم دوستت دارم!”

عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد.

هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.


نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1392ساعت 14:14 توسط بهترین دوست من| |



می خواهم اقلا یک نفر باشد
که من با او از همه چیز
همانطور حرف بزنم که
با خودم حرف میزنم....

نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1392ساعت 21:56 توسط بهترین دوست من| |

تابلو ، نقاش را ثروتمند کرد...

شعر شاعر به چند زبان ترجمه شد...

کارگردان، جايزه ها را درو کرد...

و هنوز سر همان چهار راه واکس ميزند...

کودکي که بهترين سوژه بود...  

نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1392ساعت 21:0 توسط بهترین دوست من| |

http://s5.picofile.com/file/8106543768/644485_222933474518107_1846106194_n.jpg

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1392ساعت 0:57 توسط م .ع| |

آنقدر لذت می برم جایی پنهان شوم و ببینم
که تو برای پیدا کردنم حاضری دنیا رو زیرو رو کنی
آن زمان است که تصور می کنم زندگی ارزش زنده بودن را دارد


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392ساعت 7:26 توسط بهترین دوست من| |

اگــر انسان هــا
قادر بودن روزی ۵ دقیقه عاشق باشـند،
حسرت بهشت جـــک میشد و کرکــره جهنــم پایین بود

                      

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1392ساعت 14:56 توسط بهترین دوست من| |

من برای متنفر بودن از کسانیکه از من متنفرند وقتی ندارم
زیرا من گرفتار دوست داشتن کسانی هستم که مرا دوست دارند



نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392ساعت 20:26 توسط بهترین دوست من| |

 

 

آدم‌های ساده را دوست دارم...

همان‌ها که بدی‌های هیچ کس را باور ندارند،

برای همه لبخند بر لب دارند همیشه هستند و برای همه،


اما افسوس که دیگران زمین‌شان می‌زنند، یا درس ساده نبودن را به آن‌ها می‌دهند!

آدم‌های ساده را دوست دارم، بوی ناب "آدم" می‌دهند ...

 


 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1392ساعت 23:50 توسط م .ع| |

باران، تنها بهانه ای بود
تا زیر چتر تو باشم

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392ساعت 10:53 توسط بهترین دوست من| |

 

 

صاحبان اراده
تنها در پیشگاه مرگ زانو می زنند
تنها یکبار
و فقط یکبار

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 20:27 توسط بهترین دوست من| |

روزي فرا خواهد رسيد که جسم من آنجا زير ملحفه سفيد پاکيزه اي که چهار طرفش زير تخت بيمارستان رفته است، قرار مي گيرد و آدمهايي که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم مي گذرند. آن لحظه فرا خواهد رسيد كه دكتر بگويد مغز من از كار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگيم به پايان رسيده است.
در چنين روزي تلاش نكنيد به شكل مصنوعي و با استفاده از دستگاه، زندگيم را به من برگردانيد و اين را بستر مرگ من ندانيد. بگذاريد آن را بستر زندگي بنامم و بگذاريد جسمم به ديگران كمك كند به حيات خود ادامه دهند.
چشمهايم را به انساني بدهيد كه هرگز طلوع آفتاب، چهره يك نوزاد و شكوه عشق را در چشمهاي يك زن نديده است. قلبم را به كسي بدهيد كه از قلب جز خاطره دردهايي پياپي و آزاردهنده چيزي به ياد ندارد. خونم را به نوجواني بدهيد كه او را از تصادف ماشين بيرون كشيده اند و كمكش كنيد تا زنده بماند و نوه هايش را ببيند. كليه هايم را به كسي بدهيد كه زندگيش به ماشيني بستگي دارد كه هر هفته خون او را تصفيه مي كند. استخوانهايم، عضلاتم، تك تك سلولهايم و اعصابم را برداريد و راهي پيدا كنيد كه آنها را به پاهاي كودكي فلج پيوند بزنند.
هر گوشه از مغز مرا بكاويد، سلولهايم را اگر لازم شد برداريد و بگذاريد به رشد خود ادامه دهند تا با كمك آن پسرك لالي بتواند با صداي دو رگه فرياد بزند و دخترك ناشنوايي زمزمه باران را روي شيشه اتاقش بشنود. آنچه از من باقي مي ماند بسوزانيد و خاكسترم را به دست باد بسپاريد تا گلها بشكفند. اگر قرار است چيزي از وجود مرا دفن كنيد بگذاريد خطاهايم، ضعفهايم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند. گناهانم را به شيطان و روحم را به دست خدا بسپاريد و اگر گاهي دوست داشتيد يادم كنيد. عمل خيري انجام دهيد يا به كسي كه نيازمند شماست كلام محبت آميزي بگوييد. اگر آنچه را گفتم برايم انجام دهيد هميشه زنده خواهم ماند.

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1392ساعت 13:17 توسط بهترین دوست من| |

Design By : Night Melody